ذبيح الله صفا

695

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كاسه كجا برى تو كه از بهر لقمه‌يى * بر پاى بهر خدمت هر سفله‌يى چو خوان گردون كُحلى از پى چشم تو توتيا * تو ساخته ز سُمْ خَرِ دَجّال سُرمه‌دان در بند آسمان چو زنانى براى آنك * وسمه است چرخ و سرمه و آيينه آسمان نُه پايه نردبان فلك بهر آن شدست * تا بگذرى از آن و نهى پاى بر زمان مهتاب بر تو چرخ بپيمود و ز ابلهى * تو ساخته بجهل ز مهتاب نردبان اندر ميان بحرِ بلا مانده‌اى كه هست * كشتىّ نفس را تَنِ تو لنگرى گران اندر تعجّبم ز تو ابله كه با عدو * در يك لحاف خفتى و آنگاه شادمان پروانه‌وار دشمن خويشى براى آنك * خود را به اختيار بر آتش زنى عيان قرب خداى دورى تست از نهاد خويش * دَعْ نفسَك ار نخواندى آنَك برو بخوان اندر دهان مرگ گُوارنده و خوش است * گرچه نواله‌ييست تن تو پر استخوان راهى كه مىروى ره توحيد و شرع نيست * بشناس راهِ كَهدان از راه كهكشان اى از تو راحت و الم عاصى و مطيع * و آنگه منزّه از الم و راحت جهان سود و زيان مراست و گرنه نباشدت * از طاعت و ز معصيتم سود يا زيان يا رب ز تشنگىْ دِلِ « قُمرى » تو آگهى * يك قطره فيض خود بمذاق دلش رسان تا بوك بر نشانه زند تير صبحگاه * كرد از عصاى خود زه و از قدّ خود كمان هرجا كه ديدى آتش فتنه برآمدست * از آب رحمت آتش فتنه فرونشان دزدان فتنه خود بچه پشتى زيان كنند * آن بنده را كه بر دَرِ خواجه است پاسبان * * « 1 » روزى چو آه خويش سوى سدره بر پرم * با آنكه منتهاست هم از سدره بگذرم خاكيست اين جهان كه ببادى معلق است * پس خاكسارم ار بجهان سر درآورم گردون اشهبست مرا بارگير خاص * در خاك اگر مراغه كنم كمتر از خرم اين چرخ وسمه رنگ بكردار آينه است * زن باشم ار بوسمه و آيينه بنگرم

--> ( 1 ) - اين قصيده سه مطلع دارد كه هر سه را نقل كرده‌ام